تبليغاتX
Cمارتیs

۱۱۳
شانزدهم خرداد 1387

آدم افسرده انقد به خودش گیر میده که میخ میکنه

آدم باحال شده از ناراحتی گریه کنه میکنه ولی بعدش که حس سبکی کرد ادامه میده

 

۱۱۲
پانزدهم خرداد 1387

من از اینا می ترسم

چون تو از اینا نمی ترسی

 

۱۱۱
چهاردهم خرداد 1387

استادِ شصت و دویی مسئول همراهی اتوبوس دخترا تا معدن میشَن... بعد از پنج دقیقه سیل عظیم سوالایِ درسی وغیر درسی ازشون شروع میشه...استاد زن دارین؟بچه چی؟مدرکِ خانومتون چیه؟چن ساله درس میدین؟از حقوقتون راضی هستین؟میشه شماره خونتونو بدین؟میشه میان ترم نگیرین؟میشه یه جاهایی از جُزوَرو حذف کنین؟میشه غیبتامونو تاثیر ندین؟میشه الان که میریم معدن گزارش ننویسیم؟میشه برامون هندونه بخرین؟میشه فردا سر ِکلاسامون نریم؟میشه هفت به بالاها رو پاس کنین؟... بعد از یه ساعت استاد به مسئولِ اتوبوس پسرا زنگ میزنه و ازش خواهش میکنه که جاشونو با هم عوض کنن، حین پیاده شدن از ماشین هم داد میزنه ... میان ترم سر جاشه هیچ جا هم حذف نمیکنم گزارشَم باید بنویسین فردا هم حق ندارین غیبت کنین تمـــــــــــــــــام 

 

  

۱۱۰
سیزدهم خرداد 1387

میونِ بَل بَشوی ِ فنی متوجه استادمون میشم که به بُرد میخ شده،بهش نزدیک میشمو به قصد جلبک بازی سلام میکنم،تا منو میبینه میگه:خدا خیرت بده این شماره کلاستون چنده؟میگم: نمیدونم استاد جاشو بلدم میگه:بدو بریم که دیر شد دفه ی دیگه هم شماره کلاستو حفظ کن،وسط راه بهش میگم:استاد ببخشید میشه سوالایی که گفته بودین این جلسه حل کنیم واستون بیاریمو من جلسه ی دیگه بهتون تحویل بدم میگه:یه کلاس بهم نشون دادی هاااااا

 

 

۱۰۹
دوازدهم خرداد 1387

واسه پاس کردن یه واحد درس به نام ِعملگی چقد افغانی بازی که درنیاوردیم،استاد میگفت: بیست مال خداست نوزده مال پیغمبرش هیژده مال اماماش هفده مال بنده های صالحش شونزده مال افغانیاش پونزده مالِ من دوازده تا چهارده هم زُبده هاتون روش حساب باز کنن،هرجلسه هم به اجبار شیش کیلو گچو میداد الک کنیم میگفت سه کیلوشو مصرف کنین سه کیلیشو برگردونین تو کیسه، اعتقادشم این بود شما دخترا دیر متوجه میشین که واسه الک کردن باید الکو تکون بدیدن نه خودتونو واسه همین باید زیاد کار کنین ...در آخرهم به گروهِ ما نمره ی شونزده دادوگفت افغانیترین گروه ممکنه تو کلاس شما بودین بهتون تبریک میگم

 

 

۱۰۸
یازدهم خرداد 1387

 هر یه جون

متعلق به

دو تا وجودِ

 

 

۱۰۷
نهم خرداد 1387
نه روشن باش

نه سایه

برام سایهِ روشن باش

 

۱۰۶
بیستم اردیبهشت 1387
پنج بار از خواب بیدار شدم داری رو اعصابم را میری
بیخود میکنی بیدار میمونی همین حالا میگیری میخوابی
...
بدم میاد وقتی خوابم یکی بیدارم کنه
خوشم نمیاد مادام زیر ِ ذره بین کسی باشم
...
از این قرطی بازیا خوشم نمیاد
اینو گفتم واسه دیشبت
۱۰۵
هجدهم اردیبهشت 1387

رویه ی سه ترمم این بود: ده روز دانشگاه سه روز خونه...چند وقت پیش تصمیم گرفتم بیشتر به درسم اهمیت بدم واسه همینَم بیست و هشت روز خونه نیومدم و مثلاً اهمیت دادم به درسام،روز بیست و هشتم دیدم دیگه نفسم تو این شهر سخت داره بالا پایین میشه،سه تا کلاس داشتم که دو تاش اختصاصی بود ،یه گور ِ بابایِ گنده حواله ی درسام و دانشگاه و غربت کردم و با اولین بلیط خودمو رسوندم ولایت... الان هم یازده روز ِ که تو تعطیلات اختیاریه خودم به سر میبرم ...من دیگه هیچ وقت نمیخوام به درس اهمیت بدم چون فک کنم یه کم دیگه تصمیمَمو جدی تر کنم از دانشگاه انصراف بدم

پ.ن: دلم واسه اون پیرهن سبز ِ تنگ شده

 

مولود
۱۰۴
شانزدهم اردیبهشت 1387
و غلظت زندگی به حدی رسید که ... 

 موقع حل کردن روزمرگی(به فتح ر) های  اسید وار ِ من، از هر چی محلولِ اشباع شده  تو عالم ِ فراتر نشون داد

 

۱۰۳
دوازدهم اردیبهشت 1387
ـ  باور کن وقتی اسمشو میارم همه ی تنم سـِـر میشه اِلا قلبم

ـ  باور میکنم منتها چشماتو ببند و صداش کن  

ـ باور کنید چشماشو بَستو طرف رَگِشو زد اونم هیچی حس نکرد ـ

 

مولود
۱۰۲
یکم فروردین 1387
نیستم
۱۰۱
هفدهم اسفند 1386
۱ هفته اول ترم ۲هفته قبل عید  ۱هفته بعد از سیزده بدر

۲ هفته قبل فرجه ها  ۱ هفته هم اون وسط مسطا  واسه دل خودم و خودت

اگه هفته ی دیگه هم میمنونه بگو تا به افتخارت اونم بپیچونم خیالمون از ترم بهمن کُلُهُم راحت شه

 

مولود
۱۰۰
یکم اسفند 1386
تویِ استاد با اون طرز ِ درس دادنت

من ِ دانشجو با این طرز ِ درس پاس کردنم

هر دوتامون تویِ بیشتر شدنِ فعالیت این دو تا کلمه(دانش گا ه)نقش بزرگیرو ایفا میکنیم

 

پ.ن   این۱۰۰ تا مالِ خودِ خودِ تو

مولود
۹۹
چهاردهم بهمن 1386
اگه واسه تنوع آدرس وبلاگتو عوض کنی یعنی

اندِ من

۹۸
یکم دی 1386
یه چی تو مایه های

نیستم

۹۷
بیست و نهم آذر 1386
اگه اين ترم مشروط شم ديگه به خودم اجازه نميدم تا يه سال آب هويج بستني بخورم
گمون كنم تهديد كاريي باشه واسه اينكه به خودم بيام

 

۹۶
بیست و هشتم آبان 1386

اصلاً به روی خودم نیاوردم که ۳۰ دقیقه از کلاسو پیچوندم،یه هو در ِ کلاس و باز کردمو بدون اینکه نیگا به استاد بندازم رفتم داخل،به محض دیدن جو کلاس انگاری یه پارچ آب زرشک ریختن روم،همه برگه گذاشته بودن جلوشون داشتن امتحان میدادن،خواستم به رو خودم نیارمو وانمود کنم که کلاسو اشتباهی اومدم فوری برگردم بیرونِ کلاس ولی استاد گفت:درو پشت سر ِت ببند از بچه ها تند سوالو بگیر بنویس جا نمونی ۵ دقیقه ی دیگه میخوام برگه ها رو جمع کنم،یکی ازپسرا برگشو بهم داد که سوالو از روش بنویسم ولی وقتی دیدم جواب سوالو نوشته بدون اینکه توجهی به سوال کنم تند تند جوابو از روش نوشتم،از دخترا فقط من ازپسرا هم فقط اون نمره ی کاملو گرفتیم استاد هم بهمون گفت که به هر دوتاتون پایان ترم ۱نمره میدم،کلاس که تموم شد یکی منتظر بود من ازش تشکر کنم ولی من اصلا به روی خودم نیاوردم  

پ.ن   مرا در این خوشی هزار مطرب نه بَس

۹۵
ششم آبان 1386
یک  دورم

دو  جوونم

مشکلای من همین ِ و بس


۹۴
چهاردهم مهر 1386
استاد موقع حضور غیاب گیر داده بود به تاریخچه ی شکل گیری اسم فامیل بچه ها و ازشون درباره ی شغل آب و اجدادشون می پرسید تا هر جوری هست فامیلشونو به شغل اونا در قدیم ربط بده،بماند از اینکه فامیلیه استاد وزیری هستش و ما به روی خودمون نیوردیم چرا همچین بحثی واسشون انقد جذابه ،یکی از بچه ها که فامیلیش دودانگه بود به طرز نا به هنجاری مورد هدف استاد قرار گرفت،استاد وقتی به فامیلیه ایشون رسید گفت:ای بابا پس ۴ دونگه دیگــَت کو؟؟ معلومه جدت خیلی بی زبون بودِ که راحت از حقش گذشته ،من واقعاً برای تو و برای هر کسی که فامیلیش دودانگه هست اظهار تاسف میکنم ،برید بگردید اون ۴ دونگه دیگه هم پیدا کنین بچسبونین به تَهـِش تا همین دو دونگ هم ازتون نگرفتن،دودانگه ی بیچاره چنتا خاطره از ده بالاشونو ده پایینِشونو دعوای کدخداهای اون دها سر اراضی مشترک گفتو سعی کرد بحث و جمع کنه اما نتونست استاد همچنان به بی دست و پابودن جدوآبادش تاکید میکرد و به حدی بحث و جدی گرفته بود که کلاسو تعطیل کرد و با دودانگه که واقعا مظلوم واقع شده بود وارد مذاکره شد ... جلسه ی بعد دودانگه سر کلاس نبود استاد گفت امیدوارم الان در حال جستجوی اون ۴ دونگ دیگه از مَمالکِ از دست رفتش باشه ولی یکی از بچه ها گفت که ایشون در حذف و اضافه ی اضطراری این درس و به کل حذف کردند،استاد خیلی سعی میکنه ایشونو گیر بیاره و یه صحبتی -فک کنم من باب همون اراضی مفقود شده- باهاشون داشته باشه ولی پیداش نیست. 

 

پ.ن   هر کی دودانگه رو واسه استاد وزیری پیدا کنه احتمال میره که ایشون به عنوان جایزه  ۴ دونگ خونه به نامش کنه 

پ.ن   کلمه ایی که ازش خیلی متنفرم و تو این مملکت از دهن خیلی ها شنیدم~~~>میگن

پ.ن   لعنت به عصرایِ دلگیر و بدریخت این شهر که هیچ روزیش با عصر جمعه فرق نداره

 


۹۳
بیست و دوم شهریور 1386
۳ پُل و زاينده رودِش ... باغ گلها و نيمكتاش

هاهاها بو كن دهن خوشبو ...۱۷... زخم تيزبر ... چشاي رنگي

شيكم كوچولوي خوشكل ... پاهاي بزرگ ... قناري ...۲۱... دستاي بي حس

 
پ.ن    من اين حروف نوشتم چنان كه غير ندانست تو هم ز روي محبت چنان بخوان كه تو داني
پ.ن    دستاي بي حست كلي حس بهم منتقل كرد نازنين  

۹۲
دهم شهریور 1386
خدا بیدار شو یه آشغال باهات حرف داره
نکنه تو هم به فکر اینی که کی واست صرف داره
 
پ.ن  آفتاب در خانه ام و آسمان دل من بارانیست

۹۱
هفتم شهریور 1386
بید مجنون جای پای تو را بر خاک دید

زان پس نکرده بر آسمان و خورشیدش یکدم نگاه

 

۹۰
ششم شهریور 1386
 تو زندگی روزی میرسه که پول خریدن یه جوراب هم نداری
ولی اون موقع باید به این فک کنی که یکی هست جوراب داره ولی پا نداره پاش کنه
 
۸۹
دوم شهریور 1386

قبل از انتخاب واحد: حواست باشه مثه اون ترم گُـه نزنی به برنامهَ ت همه ی کلاساتو ساعت 8 بگیری که به زور بیستا موبایلو ساعت کوک شده و جیغ و ویغ ِ هم اتاقیات از خواب پاشی، مثه اسهالیا بری سرکلاس و مثه مُرده ی متحرک برگردی خوابگاه ، درسایی که از یک بعد از ظهر به بعد ارائه نشدن و بیخیال شو اِنقد نگیرشون که از 1به بعد ارائه بشن ... درحین انتخاب واحد: فایده نداره باید به خودت بیایی این که نشد به خاطراین تنبل بازیات خودت و ده ترم عقب بندازی، درسات و تند تند بگیر تا از شر ِغربت این شهر زودی خلاص شی بری پیش خونِوادت ... وچند روزبعد ازاینکه با اعتماد به نفس کاملاً کاذب انتخاب واحد کردم و با کمال رضایت از برنامه ی جدیدم تو حذف و اضافه هم شرکت نکردم طنین خدایا گــُه خوردم در حوالی ساعت 8 صبح در فضای اتاق میپیچه و تا آخر ترم دائم سر زبونم این گفته روون ِ که به قرآن مجیدینا اگه ترم دیگه اینجوری واحد بگیرم

 

پ.ن  کاشکی جرات داشتم آرزمو داد بزنم اینجوری امکان برآورده شدنش خیلی بیشتر بود


۸۸
بیست و پنجم مرداد 1386

اول ترم کلی کتاب و جزوه از اینور و اونور جمع میکنم اون وقت واسه امتحان جزوه ی استادَم به زور میخونم ، تو فرجه ها هم هرغلطی که فک کنی میکنم اِلا درس خوندن ، شب امتحان آن چنان حس بیست گرفتن میاد تو رگای تنم که از این اعتماد به نفسم خودم خندهَ م میگیره ، یه زیرانداز برمیدارم و میرم گوشه ی حیاط خوابگاه ، به دوستام هم میگم هر کی من و کار داره بهش بگین تا فردا صبح مولود مُرده ، تو گوشام پنبه میزارم ، موبایل و خاموش میکنمو شروع میکنم به خوندن تـــــــــــا 1 ساعت مونده به امتحان که دیگه واقعاً نمیکشم یعنی بخوای حساب کنی وقت هم ندارم دیگه بکشم ،تا بعد از امتحان هم به هیچ عنوان نمیتونم حرف بزنم چون سیستم بدنم کاملا قاطی کرده و هر آن امکان داره هر چی تو معده دارم و با چشمایی که از فرط خستگی انگار پشه گازشون گرفته مشاهده کنم ، با فلاکت تمام میرم سرجلسه وحشتناک تِر میزنم و بر میگردم ، میزان این تــِرو میتونی از قیافم تشخیص بدی هر چی چُماله تــَر بیشتر .... این روند واسه ی همه ی امتحانا بلا استثنا اجرا میشه و فعلاً هم قرار نیست به خودم بیام

۸۷
بیست و دوم مرداد 1386

استاد حال خوشی نداره و اعلام میکنه که امکان داره نتونه تا آخر کلاس خودشو بکشونه، درس درمورد اخلاقِ جنسی هستش و اینکه انرژی موجود در بدن چطوری باید کنترل بشه، استاد محترم هر چی در این باره بیشتر توضیح میدن انرژی وافری از یه جایی که نمیدونیم کجاست دریافت میکنن و بشاشتر موضوع رو ادامه میدن ، پس از مدتی رو به بچه ها میکنن و میگن: خواهران عزیز یه کم استراحت کنین تا بعد با هم ازدواج کنیم ، عده ایی که نتونستن جلوی 3 ِ استاد و بگیرن در جا منفجر میشن و یکی از خواهرا هم بدون اینکه شناخته بشه داد میزنه : گاهی وقتا هم امکان داره این انرژی از فرط فَوَران از یه جایی مثه دهن بزنه بیرون ، استاد بدون اینکه به روی خودشون بیارن درس و ادامه میدن- همه خستگیشون در رفته بود حتی استاد - مگه نه ؟

پ.ن به قرآنِ مجیدینا اون خواهر ِ من نبودم

۸۶
نوزدهم مرداد 1386

 یه دوره ایی یکی از دغدغه های فکریتونو به ظاهر فرار مغزهای متفکر ِ این مردم جلوه دادید، ملت هم طبق معمول تلاشهای فرضیتون تو این حیطه روگذاشت درِ کوزه و آبشو نوش جان کرد بگذریم از این که انگاری آب این کوزهه تمومی نداره و یه زمانی قرار بود یه شازده تو این کوزهه نفت بریزه که ملت پارچ پارچ ببرن سر سُفرشون و نگذریم از اینکه الان دوره ایی ِ که باید مواظب باشید دل ِ این مردم فرار نکنه که این یکی با اون یکی خیلی فرق داره، مغزی که فرار کرد درسته که ثمره اش یه جای دیگه به بار میشینه ولی مطمئناً یه روزی از دوست داشتنیهاش یاد میکنه، ولی دلی که فرار کرد هر جایی که باشه تویِ هر شرایطی هیچ یادی از دلزدگیهاش نمیکنه

 

پ.ن  ما پُشتمان از فشار آفتابی که شما آنجا برای طلوعش جشن میگیرید سوخته است

۸۵
ششم مرداد 1386

توی کلاسی که تعداد پسرا دو برابر دختراست وبنده هم سر دسته ی دخترای دو در ِکُن ِ اون کلاس هستم و جزوه هام جز یاد آوری چهره های خروس و بوقلمون و الاغ هیچ مفهوم دیگه ایی رو ارائه نمیکنن و این گفته با توجه به میزان توجه َ م به طراحی هام هنگام درس دادن استاد کاملا مبرهنه و با ذکر این مطلب که داریم پسرایی که با 5/2 کیلو ریش و سیبیلی که بهشون آویزونه یه پاک کن و در مواردی غلط گیر تو دستشون گرفتن و تمرینهایی که جلوتر از استاد حل کردن و با گفته های استاد چک میکننن ... تــــــو باید صاف بیایی هر دفعه از مــــن جزوه بخوای و بپرسی استاد اون جلسه چی کار کرده ؟؟؟ د ِِ ایکبیری حق بده توی ِ یکی از این دفعه ها یه حرفِ کُـلُـفت بزارم تو کاسَـــت

 

۸۴
یکم تیر 1386
همچنان نیستم

 

© This Template Designed By Soltanbanoo