|
يه بار ۱۰۰۰ تا لباسو تن ِ يه بچه ميكني يه بارم ۱۰۰۰ تا بچه رو تن ِ يه لباس ميكني + نوشته شده در بیست و هشتم دی 1388 توسط مولود |
حساب بنده به رقم بیست میلیون و ششصد هزار تومان رسیده
البته به لطف و مرحمت اشتباهِ کارمندای بانک نميدونم چرا هيچكيو ديگه نميشناسم + نوشته شده در بیستم آذر 1388 توسط مولود
من ديگه حوصله ي دفاع كردن از خودم ندارم
هر كي هر چي دلش ميخواد بگه يا بكنه + نوشته شده در هفدهم آذر 1388 توسط مولود
صداي ِخُرد شدن بادوم زير دندونامو بیشتر از مزه اش دوست دارم من الان بادوم میخوام حتی اگه تلخ باشه + نوشته شده در هشتم آذر 1388 توسط مولود
هیچي عمیقتر از اون چیزی که توی ِ سطح جريان داره نيست + نوشته شده در هفتم آذر 1388 توسط مولود
فهم ِ فهمیدن نمیفهمم + نوشته شده در یکم آذر 1388 توسط مولود
من همه جام درد میکنه همه جام + نوشته شده در هجدهم آبان 1388 توسط مولود
ترم بوقي که بودم به استادِ پير پاتالمون سر جلسه امتحان گفتم:استاد بين اين دوتا گزينه شك دارم ميشه راهنمايي كنين؟يه هو مرتيكه دستمو گرفت گذاشت رو گزينه درسته چنان شکه شدم كه ديگه نتونستم سوالاي بعدیو جواب بدم،با خودم گفتم نكنه عينه روسپيام كه اينكارو كرد؟اومدم بيرون ديدم دوستمم حالش خوب نيست اونم عينه من شكه بود ... پ.ن سه سالِ میگن اخراجش ميكنيم پ.ن استادم استاداي قديم + نوشته شده در هفدهم آبان 1388 توسط مولود
لخت و پتي واريم ما همچنان
فيلم بگير بابا به تخم ِ مان پ.ن امان از این زندگی خوابگاهی + نوشته شده در شانزدهم آبان 1388 توسط مولود
مثلا تولدمه + نوشته شده در پانزدهم آبان 1388 توسط مولود
ميگن اگه قبل از فوت كردنِ شمعايِ تولدت آرزو كني برآورده ميشه من كه تولد نگرفتم اما تو تولدِ فافا بعدِ خودش شمعاشو باز روشن كردمو آرزو كردمو فوت كردم پ.ن آمين + نوشته شده در چهاردهم آبان 1388 توسط مولود
زندگيمو به بهونه يِ چرخش ِ يه سيب ميخوان متوقف كنن
از بچه گي هم از سيب بدم ميومد شايدم واقعا وقت پياده شدنِ پ.ن اونا كه راس نميگن؟ + نوشته شده در سیزدهم آبان 1388 توسط مولود
راست بگم بد میشه
دروغ هم بگم بد میشه حرفم نزنم بازم بد میشه پ.ن ته ِِموندنم من الان + نوشته شده در دوازدهم آبان 1388 توسط مولود
آرامش ِ منو زير ِ يه آسمونِ پر ستاره فقط يه چيز ميتونه به هم بزنه
مثانه ي پر جيش + نوشته شده در یازدهم آبان 1388 توسط مولود
دلم میخواد کثیف باشم به کسی چه؟
تازَشم اگه کثیفی بد بود خدا نمی آفریدِش + نوشته شده در دهم آبان 1388 توسط مولود
پ.ن سو تفاهم پیش نیاد + نوشته شده در نهم آبان 1388 توسط مولود
۱۵ دقیقه مونده بود که کلاس تموم شه دیگه هیچکی حال و حوصله ی درسو نداشت تا استاد خواست قسمتِ بعدیِ درسو شروع کنه همه بچه ها شروع کردن به خسته نباشید گفتن به استاد، استاد گفت:هرچي ميخوام از اين حرفا عربيو آخونديو اينا نزنم مگه ميزارين اجازه بدين يه فتح البابي بكنم واسه جلسه بعدي اونوقت چشم كلاسو تعطيل ميكنم،۲۵ دقيقه گذشت يكي از بچه ها گفت:استاد نزارين از اين حرفا که به آخوندا میزنيم بتون بزنیم میشه از رو منبر تشريف بيارين پايين؟استاد هم فوري گفت:خسته نباشيد + نوشته شده در هفتم آبان 1388 توسط مولود
خواستم یه حالِ ساده كنم
ساده حالمو گرفت + نوشته شده در ششم آبان 1388 توسط مولود
من:استاد ميشه اين ساعت بيام كارگاه ؟ استاد:مشخصه ي شما مربوط به اين ساعته؟ من:نخير استاد من اون ساعت مشكل داشتم نتونستم بيام شرمنده استاد:مگه كلاس كشكيه خانوم هر وقت دلت خواست اينور اونور كني؟نخير نميشه من:استاد ميام كار ميكنم شما حضوريِ بنده رو نزنين فقط ميخوام از بچه ها ياد بگيرم درسو چون نبودم استاد:نخير خانوم كلاس برات مهم بود غيبت نميكردي حق كار كردن نداري من:يعني چي استاد؟ استاد:هر وقت تو بُرد زديم جبراني كلاس ِ خانوم مولود اونوقت تشريف بيارين كارگاه ياد بگيرين پ.ن اينم يه مدلشه ديگه + نوشته شده در پنجم آبان 1388 توسط مولود
چه جوری بحث کلاس یه هو از خشک کردن مواد سرامیکی میره تو نحوه ی زندگی ِ بچه های خوابگاهی نمیدونم...یکی از دخترا میگه:استاد خوابگاه به ما دخترا که اصلا حال نمیده اما به پسرا خیلی...استاد میگه واسه چی؟میگه :آخه پسرا طاقتِ دیدن ۱۵ نفر مثه خودشونو دارن اما ما دخترا یه نفر شبیه خودمونو نمیتونیم ببینیم چه برسه بالاتر هم باشه پ.ن كلاس يه فمينيست نداشت چون همه دختراش تركيدن از خنده + نوشته شده در دوم آبان 1388 توسط مولود
|